بعد از استقبال گسترده از پست ” من و آقا محمود ” این پست سیاسی بر خلاف مرامنامه وبلاگ نوشته می شه، باشد که در اوین پاسخ گو نباشیم.
آشنایی من و آقا مسعود به سال سوم راهنمایی برمی گرده. یه روز تو مدرسه دیدم چند تا از دوستام دارن با اشتیاقی وصف ناشدنی یه روزنامه رو می خونن. اون روزنامه چیزی نبود جز “جبهه” نشریه و تریبون رسمی ارگان غیر رسمی انصار حزب الله. تو اون شماره ش چی بود که این طوری چند تا بچه راهنمایی رو روزنامه خون کرده بود؟ بریده هایی از مطالب مبتذل و بعضا مستهجن کتاب ها و رمانهای چاپ شده در زمانی که خاتمی وزیر ارشاد بوده! کلمات و الفاظ ممنوعه ش خط خطی شده بود به طوری که خونده بشه. یعنی در واقع خط خطی بیشتر کار مارک کردن رو انجام میداد. خوب به چنگ آوردن یه همچین مجموعه کامل و شکیلی از مطالب مبتذل در اون سن فرصتی بود که به این راحتی ها گیر نمی اومد. واسه همین بود که من هم به اون حلقه دو سه نفره اضافه شدم و چیزی نگذشت که کل پایه خبردار شدند و سیل جماعت مشتاق به سمت کیوسک راه افتاد. راه افتادنی که به معنای گذشتن از صد تومان پول نشریه بود. اون موقع فکر کنم گرون ترین روزنامه بود چون با صد تومن می شد چهار تا نوشابه ۲۵ تومنی خرید. اکثر بچه ها دست خالی برگشتند چون اون شماره به سرعت تمام شده بود و اون روزنامه به دری نایاب تبدیل شد، بحث ها بر سر معانی بعضی الفاظ در گرفت و گمانه ها زده شد درباره معدود واژه هایی که ناخوانا بودند. بگذریم.
اون عمل اشاعه فحشا توسط برادران ارزشی به خاطر این بود که مردم بفهمند خاتمی عجب مفسد فی الارضی بوده، و بهش رای ندن. اما هر چی اینا گفتند مردم نفهمیدند و خاتمی شد رئیس جمهور. تو اون دو سه سال اول طلایی یه تحرک عجیبی تو مردم افتاده بود. مهاجرانی وزیر ارشاد بود و عبدالله نوری وزیر کشور. کلی روزنامه زیاد شده بود. اولین بار تو روزنامه جامعه دیدم به جای آگهی ترحیم، آگهی تبریک سالگرد ازدواج و تولد چاپ شده. صبح امروز عوض روزنامه شده بود روزدونامه! یعنی روزی دو شماره در میومد. شنیدم تیراژش رسیده به هشتصدهزارتا. همه چیز داشت خوب پیش می رفت که شد ۱۸ تیر. در اینجا برای یادآوری اون فضا توجه شما رو جلب می کنم به بریده ای از روزنامه جبهه ۵ روز بعد از ۱۸ تیر. لطفا به دست خط و ادبیات به کار رفته توسط آقا مسعود توجه کنید.
طبق نوشته مذکور آقا مسعود تو صحنه بوده واسه خبرنگاری. حتما بوده دیگه! ما اون موقع بچه بودیم و بازی مون نمی دادن که بفهمیم چماق دست کیه. فقط اون موقع ها چون تابستون بود با بچه های مفید می رفتیم کلاس شنا. بعضا تو راه استخر به مدرسه گروه هایی رو می دیدیم که دارند چماق هاشون رو تو هوا می چرخونن و میرن! کجاش رو از خودشون بپرسید. ۱۸ تیر تموم شد، روزنامه ها تعطیل شدند، مهاجرانی رفت و عبدالله نوری زندانی شد و بدین سان همه چیز ختم به خیر شد. اراذل و اوباش دانشجو هم حساب کار اومد دستشون. اون آدم هایی که اون موقع ها چماق دستشون بود، الان در خاکریز های دیگه در حال جهاد با دشمن فرضی هستند. یا مدیر عامل ان، یا رئیس دفتر، یا شرکت بازرگانی دارن. صادق محصولی وزیر کشوره و صفار هرندی وزیر ارشاد. روزنامه نگارهای ملحد اون موقع پخش و پلا هستند، یه سری شون سربه زیر شدند، یه سری شون هم که خیلی گستاخ بودن رفتند خارج و دارند با بودجه سازمان های طرفدار حقوق بشر نشریه و روزنامه و رادیو می چرخونن. الان اگر گیشه روزنامه فروشی رو نگاه کنید یا شیلا خداداد می بینید و پوریا پور سرخ، یا جمله های قصار علی پروین و قلعه نویی با فونت ۴۴ و یا این خبر بسیار حیاتی که نیک بخت واحدی ماشینش رو چی کار کرد بالاخره؟
فیلمسازهایی که آب تو آسیاب دشمن می ریختند دیگه خبری ازشون نیست. بیضایی بیست سال یه بار فیلم می سازه، جعفر پناهی و مخملباف و کیارستمی که خیلی وقته این ور آب خبری ازشون نیست. اینا که از اول هم کافر بودند، حاتمی کیا هم تو صف مجوزه برای “به رنگ ارغوان”! و حتی صدای اعتراض پرویز پرستویی و مجیدی هم در اومده. مهرجویی تو اینا لایی کشید و یه فیلم سنتوری رو ساخت، اون رو هم موقع پخش با تاخیر بهش مجوز دادن و نسخه قاچاقش رو با کیفیت عالی و به نحو احسن توزیع کردند تا کشتی تهیه کننده ش به گل بشینه و دیگه از این غلطا نکنه. البته یه شماره حساب اعلام کردند که اونایی که وجدان درد گرفتند یه پولی واریز کنند. خوشبختانه با ریزش این کارگردان های کارکشته ی معلوم الحال، نیروهای جدیدی وارد عرصه هنر شدند. من جمله آقا مسعود ما اسلحه رو گذاشته زمین و دوربین برداشته. جنگ همون جنگه فقط سلاح عوض شده. با وجود اینکه خیلی از حرف هایی که تو فیلم زده می شه و خنده داره اما در حوزه ممنوعه است مجوزش رو می گیره، فیلمش هم در شب عید با تبلیغات کافی اکران می شه تا تو ۴ روز ۵۰۰ میلیون تومن فروش کنه.
اخراجی های ۱ رو دیدم. به نظرم فیلم به غایت چیپی بود. نمی تونم بگم اگه کارگردانش رو نمی شناختم و بدون پیش داوری نظرم چی بود. فیلم پر بود از تکه کلام های تکراری و کلیشه های قدیمی و کلا حرفی برای گفتن نداشت. راستش اصلا یادم هم نیست زیاد که بخوام دقیق ببرمش زیر چاقوی نقد. یعنی یه جوری دیدم که یادم نمونده! اخراجی های ۲ رو ندیدم. فقط تو خبرها خوندم که ۵۰۰ میلیون فروش کرده در۴ روز و رکوردیه در تاریخ سینمای ایران. می ترسم علاوه بر مردم، عین جریان ملانصرالدین که تو صف نون گفت سر کوچه کباب میدن و بعد که همه دویدند، خودش هم گفت نکنه واقعا کباب میدن و صف رو ول کرد و رفت سر کوچه، خود ده نمکی هم باورش شه کارگردانه، یادش بره دست و پای بقیه کارگردان ها رو چه جوری بستند که این اومده شده کارگردان رکورد شکن! اوووه تازه یادم اومد که خیلی وقته باورش شده، اگه نشده بود که تو جشنواره فیلم فجر پارسال داد و بیداد راه نمی نداخت که چرا به اثر هنری من یعنی اخراجی های ۱ جایزه ای تعلق نگرفته!
اگر تهران بودم عمرا نمی رفتم این فیلم رو تو سینما ببینم، واسه اینکه فروشش نشه ۵۰۰ میلیون و دوهزار تومن، حداقل سعی می کردم از من سود مستقیمی به ده نمکی نرسه. می ذاشتم دو ماه بعد تو تلویزیون می دیدم. تعجب می کنم از مردم و بعضی از رفقام که اون موقع ها دانشجو بودند و الان تو صف سینما هستند، انگار یادشون رفته ۱۰ سال پیش تو همین خیابونی که الان تو صف سینماش واستادند، آقا مسعود چه جوری داشت خبرنگاری می کرد! البته هنوز ۱۰ سال نشده، ۴ ماه مونده.
سلام. سال نو رو به همه دوستان تبریک عرض می کنم.
یکی از چیزهایی که خیلی باهاش صفا می کنم اینه که ایرانی ها تقویم و سال نوی خودشون رو دارند و این واقعا بخشی از هویت ایرانی ماست. با وجود اینکه تقریبا هر روز مشغول کار پر دردسر تبدیل تاریخ های میلادی به هجری شمسی و هجری قمری هستم و تقویم مثل پول و کارت دانشجویی جزو وسایل همیشگی همراهمه، اما می ارزه! چینی ها سال نوی خودشون رو دارند، اما از تقویم میلادی استفاده می کنند. خیلی از کشورهای دیگه هم که زمانی برای خودشون یلی بودند، چیزی ازشون باقی نمونده و مثلا سیستم تقویم و سال نو و روزشمارشون فقط در کتاب های مرجع پیدا می شه.
حادثه جالب روز اول امسال برای من این بود که سه چهار ساعت قبل از سال تحویل بنده از پروپزال تزم دفاع کردم! تجربه خوبیه، زندگی دانشجویی این تیپی اون هم توی چین، چیزی بود که سه سال قبل فکرش به مغزم هم خطور نمی کرد.تقریبا دو ماهی به مطالعه گذشت تا بالاخره یه چیزی از آب و گل در بیاد که بگیم آقا قضیه تا اینجا پیش رفته، این هم یه سوال که ما طرح کردیم، حالا می خوایم بهش جواب بدیم. با وجود اینکه زمانی که رشته مدیریت حمل و نقل رو انتخاب کردم، هیچ توجهی به این نداشتم که استاد راهنما چقدر می تونه موثر باشه، اما خوشبختانه استادم در رشته خودش آدم بسیار مشهوریه هم در سطح چین و هم درسطح بین المللی. حدود ۷۰ تا مقاله آی اس آی داره که چند تاش انصافا خیلی کارهای استخوان داریه و بارها در مقاله های دیگه ارجاعاتش رو دیدم. حدود ۴۰ تایی هم مقاله تو نشریات علمی چینی و دو سه تا کتاب هم داره که یکی ش که به زبان انگلیسیه رو Elsevier چاپ کرده. جدا از اینکه خود پایان نامه می تونه چقدر با محتوا و به درد بخور یا چقدر سرکاری باشه، از اینکه با یه آدم کاردرست در فضای آکادمیک سروکار دارم خیلی خوشحالم. خصوصا اینکه سالی سه چهار تا دونه درشت از استادهای همین رشته رو هم واسه ارائه مقاله دعوت می کنه به دانشگاهمون. سال قبل سه نفر اومدن که یکی از رژیم اشغالگر صهیونیستی بود(!) دوتای دیگه هم از هنگ کنگ و سنگاپور.
می دونم که الان این حرفها احتمالا هیچ ربطی به حال و هوای شما نداره واسه همین دیگه ادامه نمی دم. دوستان ما که یه سری شون جهادی هستند، چند نفری مشهد، بقیه هم شمال و جنوب و یه سری هم به روستاها و دهستان های خودشون عازم شدند. برای مثال دهستان شحنه از توابع یزد. واسه همینه که من معتقدم تهران فقط تو تعطیلات عید به درد زندگی می خوره. نصف ملت نیستند، هوا هم عالی، درخت ها سبز می شن، یه نم بارونی هم بعضی وقت ها می زنه خیلی باحال می شه. بهش که فکر می کنم حالت نوستالژیک بهم دست میده. خصوصا یه سال تو یه همچین فضایی از جهادی که برگشتم، تو گرگ و میش و بعد از نماز صبح تو ترمینال با دو سه تا از رفقای عزیزتر از جانم فریضه کله پاچه رو به نحو احسن به جا آوردیم… یادش به خیر.
حادثه جالب دیگری که در این نوروز اتفاق افتاد، پیام پرزیدنت اوباما به فارسی زبانان و مشخصا رهبران و مردم ایران بود. از یه لحاظ اتفاق نادری محسوب می شه، چون برای سال نوی چینی که برای ۲۵ درصد مردم جهان اتفاق مهمیه هم تا اونجا که من خبر دارم، پیام تصویری داده نمی شه و فقط یه یادداشت تبریک به امضای رئیس جمهور می رسه. این نشون میده که ما رو جدی می گیرند و دلیلش هم اینه که ما خودمون رو مفت نفروختیم. به هرحال امیدوارم این پالس هایی که داره توسط شخص اول ایالات متحده و با این وضوح و در ملا عام داده می شه، به باز شدن این گره کوری که نخش سی سال از دو طرف کشیده شده منجر شه. هر چند نباید زود قضاوت کرد، اما کلا این پیام اتفاق خوشحال کننده ای بود برای من.
شاید مهم ترین واقعه ای که امسال پیش روی ایرانیان هست، انتخابات ریاست جمهوریه. از صمیم قلب امیدوارم مردم، مسوولین، نخبگان و عوام درست عمل کنند تا بهترین نتیجه ممکن حاصل بشه.
راستی یه چیز جالب در مورد تقویم امسال، تولد امام هشتم در تاریخ ۸۸/۸/۸ خواهد بود! برای همه تعطیلات و سال خوبی رو آرزو می کنم.
در منبر قبل این مبحث عرض شد که خصال صین بحثی ست که در صدو بیست پست تقدیم حضور دوستان می شه تا بلکه پاسخی بده به این سوال بزرگ که چرا و چگونه چین این چنین برق آسا رشد می کنه و چرا و چگونه ایران این چنین برق آسا داره در جا می زنه؟ گفته شد که بخش قابل توجهی از پیشرفت و پسرفت ملت ها ناشی از صفات مشترک اجتماعی و اخلاقی اونهاست. ایرانی ها دارای صفات مشترکی هستند که دکتر مصطفی ملکیان به صورت جامع و مانع در مقاله ای که لینک ش در پست قبل هست اونها رو ذکر کرده و این صفات باعث عدم رشد ما می شه، چینی ها هم دارای صفاتی هستند که باعث رشد اونها شده و این بحث خصال صین در این چارچوب پیگیری می شه. در قسمت اول بحث یک صفت ذکر شد و در نظرات هم گرد و خاکی به پا شد. بحث های این چنینی به چند دلیل چالش برانگیزه. اول اینکه سنجه و معیار مشخصی برای اندازه گیری صفت یا خصال مشترک یک مردم در دست نیست و اثبات یا رد یک مدعا خیلی ساده نیست. دوم اینکه من هم تخصصی در این زمینه ندارم. فقط مشاهداتم رو می گم و از ظن خودم یار قضیه شدم و حالا ادامه داستان …
۲- دومین ویژگی چینی ها اینه که اینها به طرز عجیب و باور نکردنی ای پشت کار دارند. روی یک کار متمرکز می شن، به حاشیه اعتنا نمی کنند و همین تمرکز نیروشون باعث موفقیت می شه. مثال بارزش بحث ورزش چینه. امکاناتی که اینها در اختیار دارند درسته که بسیار بیشتر و زیربنایی تر از ایرانه، اما هنوز میزان سرانه ش با امریکا و اروپا خیلی فاصله داره. اون چیزی که باعث می شه چین بیاد و تو المپیک اول شه، اینه که یه بچه چینی از ۴ سالگی استعدادش پیدا می شه، بعد هم زیر نظر مربیانش فقط به همون ورزش فکر می کنه و نه هیچ چیز دیگه و همین باعث قهرمانی ش می شه.
۳- ویژگی بعدی چینی ها اینه که دروغ گفتن براشون عین آب خوردن می مونه. همه به هم دروغ می گن. مردم به مسوولین، مسوولین در اخبار به مردم و مردم به مردم. در لایه های مختلف مردم دروغ و تقلب امریه که اصلا زشت نیست. کاملا عادیه که فروشنده نهایت سعی ش رو بکنه تا آشغال ترین جنس ممکن رو به بیشترین قیمت به خریدار بندازه. بعد هم که دستش رو می شه اصلا خجالتی در کار نیست. کاملا عادی جنس ت رو پس می گیره یا پولی که داخل پاچه مبارک رفته رو بهت پس میده! اعتماد بین شون چندان مفهومی نداره. واسه همینه که هر کس از تاجر و سیاستمدار و صنعتگر و غیره وقتی میاد اینجا و می خواد کار کنه، از صد جهت دنبال سوپاپ اطمینان و تضمینه و خودش باید بالا سر کار باشه تا چینیه جایی از کار نزنه. در کمال تاسف ما در این زمینه بسیار شبیه چینی ها هستیم با این فرق که روشهامون در برخی موارد بسیار پیشرفته تره!
۴- اختلاف بین مردم خیلی کمه. احساس می کنم همه مردم مثل هم هستند. مثال عددی: اگر فرض کنیم ۹۹% مردم چین در دامنه ۱+ تا ۱- قرار بگیرند، این عدد در مورد ایران ۱۰۰+ و ۱۰۰- است. اینجا مردم خیلی مثل هم فکر می کنند. نظرها شبیه به همه. مقایسه می کنم با ایران که تو یه جمع سه نفره درباره احمدی نژاد ۵ تا نظر وجود داره! اینجا راجع به پدیده های مختلف اختلاف دیدگاه ها خیلی کمه. همه به یه چیزهایی علاقه دارند و همه از یه چیزهایی خوششون نمیاد. مثال غیر عددی: به قول یکی از بچه ها دانشجوهاشون عین روبات می مونن. کلاس که سر یه ساعتی تعطیل می شه، مثلا ۱۲، همه میرن ناهار. استثنا خیلی کمه. یهو می بینی سیل آدمه که از کلاس ها و ساختمون های آموزش دارن میرن سمت سلف ها. یه چیز تو مایه های ۲۲ بهمن ایرانه! یه ساعت بعد یعنی ساعت یک بری توی سلف مگس پر نمی زنه!
۵- نظم و کار گروهی اموری ست که در سیستم اینجا بهش اهمیت داده می شه. از اول دبستان سیستم مثل پادگان می مونه و خیلی دیسیپلین داره کار. از نشستن پشت میز بگیر تا اینکه برای سوال کردن باید چه جوری دست بلند کرد؟ نه تنها در مدرسه که در بقیه جاها هم همینه. بارها دیدم پیش خدمت های هتل یا مثلا کارمندهای یه شرکت دم درش جمع شدند به حالت خبردار و شعارهایی رو تکرار می کنند.نتیجه این قضیه می شه افتتاحیه المپیک که دوهزار نفر میان یه جوری برنامه اجرا می کنند که همه اولش فکر می کنند دیجیتالیه!
البته همه اینها به پیشینه کمونیستی نظام حاکم بر چین هم مربوطه. سه بند آخر که کاملا در این نظام ها مورد تایید ه و تقویت می شه. ادامه این بحث دیگه در مقال این پست نمی گنجه…