در ایران همه اجناس چینی رو با عنوان کالاهایی بی کیفیت و نامرغوب اما ارزان می شناسند. این تا حدودی درسته، اما یه توضیح هم لازمه. کالاهای چینی طیف گسترده ای از کیفیت های گوناگون رو شامل می شوند. اجناس درجه یک معمولا روانه کشورهای آمریکا، ژاپن و بخش پیشرفته تر اروپا می شوند. اجناس درجه دو سر از کشورهای اروپایی بلوک شرق، کشورهای عربی و کلا جماعت درجه ۲ در می آورند. اجناس درجه ۳ هم بازار کشورهایی مثل برزیل، هند، اندونزی و … رو اشغال می کنند. توجه داشته باشید که این گروه ها حدودی هستند.
در این دسته بندی ایران جزو گروه سوم و بعضا چهارم است. دسته چهارم اجناس ته لنجی هستند. مثلا تصور کنید یک تاجر ایرانی می خواد پارچه یا کفش وارد کنه، از تولید کننده چینی می پرسه ارزان ترین پارچه ات متری چنده؟ جواب می شنوه مثلا ۱۰ یوآن، بعد می گه همین رو می تونی متری ۶ یوآن در بیاری؟ تولید کننده چینی هم از اونجا که هیچ چیز برای این جماعت محال نیست می گه با کمال میل، چقدر می خواهید سفارش بدید؟ و بعد ۴ یوآن کم شده رو مثلا در رنگ به کار رفته و یا کیفیت الیاف پارچه لحاظ می کنه. در حالی که تاجر آلمانی این طور نیست، او یک برگه بلند بالای استاندارد کیفیت و هزار و یک جور شرایط فنی دیگه در دست داره، از تولید کننده چینی می پرسه می تونی پارچه ای تولید کنی که این استانداردها رو پاس کنه؟ اگر پاسخ مثبت باشه، سوال بعدی اینه که قیمت تمام شده چقدر خواهد بود؟ در اینجا توجه به چند نکته ضروری است. اول اینکه وارد کردن کالا به یه کشور آدم حسابی و قرار دادن اون پشت ویترین یه مغازه در لندن یا نیویورک یا … نیاز به عبور از ۷ خوان رستم داره ( نه مثل ایران خوان های کاغذ بازی و امضا و رونوشت و پاراف و دبیرخانه و اینها، بلکه بازرسی و کنترل کیفی و … ) و مبادی ورود کالا و گمرک و غیره کاملا حساب شده عمل می کنند و امکا قاچاق خیلی کمه. دوم اینکه به فرض که کالا وارد شد و رفت و در فروشگاه قرار گرفت، در یک کشور پیشرفته خریدارها از اجناس بنجل و نامرغوب استقبال نمی کنند. منظور من اینه که بخشی از قضیه هم تقصیر ماست که این اجناس بی کیفیت رو می خریم، درصد زیادی از ایرانی ها هستند که ترجیح می دن به جای پرداخت ۴۵ هزار تومان و خرید یه جفت کفش نادر – که یک تولید کننده موفق داخلیه و کفش هاش انقدر کار می کنه که صاحب کفش عزا می گیره که چه جوری از شرش خلاص شه -۹ جفت کفش ۵ هزار تومنی چینی بخرند. اگر هر کدوم ۳ ماه هم کار کنه شما به مدت دو سال و نیم کفش خواهید داشت با این فرق که از تنوع هم بهره مند هستید. بنابر این انقدر به این چینی ها ناسزا نگید!

واقعیت اینه که از قطعات هواپیمای بوئینگ گرفته تا اتوموبیل آئودی و بنز و تا تلویزیون سونی همه در چین تولید می شن. شما در خود ژاپن هم قادر نیستید تلویزیون سونی ژاپنی پیدا کنید. ( واقعا یه نفر رفته بود و پیدا نکرده بود! ) جنس سونی تولید شده در چین هم دقیقا همون کیفیت جنس ژاپنی رو داره. فقط به خاطر نیروی کار گران و دردسر ساز، مشکلات زیست محیطی و … کشورهای نسل اول الان دیگه کارخانه ها رو جمع کردند و خطوط تولید رو در کشورهایی راه می اندازند که نیروی کار ارزانه و قیمت تمام شده پایین در می آد. چه فرقی می کنه پیچ یه تلویزیون رو کارگر آمریکایی با حقوق مثلا ساعتی ۱۰ دلار و تحت حمایت بیمه و سندیکا و هزار تا دردسر دیگه ببنده، یا یه کارگر چینی که روزی دو کاسه رشته آب پز می خورده و شب هم یه جای خواب می خواد به ابعاد ارتفاع و عرض بدنش؟! شما اگر جای جنرال موتورز یا سونی بودید کارخانه رو در کجا راه می انداختید؟
اما یه مساله هم اینجا قابل طرحه. بخشی از این ارزان بودن کالا و خدمات به خاطر فراوانی و ارزان بودن نیروی کار است. اما قیمت ها پائین تر از این حرفاست که این یه مورد کافی باشه. مثلا یکی از دوستان که در پکن مهندس راه آهن هست، می گفت در یک مناقصه برای احداث متروی تهران، ۳ تا پیشنهاد نهایی شده بود. یه شرکت آلمانی-فرانسوی ۲.۴ میلیون دلار، یه شرکت کره ای ۱.۸ میلیون دلار و یه شرکت چینی ۸۰۰ هزار دلار! بعد در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود می گفت: بابا لامصب آخه ۸۰۰ هزار دلار پول فولاد ذوب شده اون واگن های مترو هم نمی شد! ( لامصب در این جمله اشاره دارد به شرکت چینی که برنده مناقصه شده بود. ) مشابه این اتفاق رو در تمام بخش های صنعت ایران اعم از نفت و گاز و پتروشیمی و راهسازی و ذوب آهن و خودرو … و همه جور صنعت سبک و سنگین مشاهده می کنید. چینی ها الان با توجه به اوضاع سیاسی ایران و ذائقه ما ایرانی ها در اینکه علاقه داریم همه کار رو به ارزان ترین نحو تمام کنیم، یکه تاز هستند. ( برای اطلاعات بیشتر به اینجا مراجعه کنید. )
حالا که به اینجا رسیدیم بد نیست به یه چیز دیگه هم اشاره کنم. در اقتصاد یه پدیده ای داریم به اسم Dumping. معنی اش اینه که تولید کننده از جیب خودش پول خرج می کنه تا قیمت عرضه پائین تر از قیمت تمام شده باشه. مثلا کفش چینی در می آد جفتی ۹ هزار تومن، اما چین این کفش رو به تاجر ایرانی میده جفتی ۵ هزار تومن. این ۴ هزار تومن رو این وسط داره از جیب خودش می ده و به نوعی ضرر می کنه. فایده این کار اینه که کفش های چینی وارد ایران و بقیه کشورها می شن، بازارهای اونها رو به تسخیر خودشون در میارن، تولید کننده های کفش ایرانی ورشکست می شن و با کارگرهاشون خداحافظی می کنند، اگر حس و حال داشته باشند که یه کاسبی جدید راه می اندازند. مثلا فروش سیم کارت ایرانسل، فلافل فروشی، گیم نت، بیلیارد و … اگر هم سن شون واسه این کارها بالا باشه مغازه رو به یه جوان اجاره می دن تا همین کار رو بکنه و خودشون می رن استراحت. کارگرهای جوان هم با پولی که موقع تسویه حساب گرفتند یه موتور می خرند و می شن پیک، یا اگه مایه دار باشند یه پراید لیزینگ برمی دارن و می شن راننده آژانس. بعد از سه ماه که این اتفاقها برای همه تولیدی های کفش در ایران افتاد و بازار داخلی نابود شد و پیک های موتوری و آژانس ها تقویت شدند، چینی عزیز قصه ما، کفش رو به قیمت ۱۲ هزار تومن عرضه می کنه. از هیچ چیزی هم نمی ترسه! اون ضرری هم که در اون دوره متحمل شده در مدت کوتاهی جبران می شه. این داستان واقعا در مورد صنعت نساجی ایران و صنعت کفش به احتمال زیاد و طبق اظهارنظرات علمای اقتصاد اتفاق افتاد.
اما سوال اینجاست. اگر قیمت تمام شده پایین کالا در چین به خاطر اجرای سیاست Dumping هست، با توجه به اختلاف های قابل ملاحظه ای که با قیمت ها در کشورهای دیگه وجود داره، و با توجه به حجم عظیم تولید در این کشور ( توجه کنید که نه تنها ایران، بلکه امریکا و اتحادیه اروپا و همه جهان توسط چین دچار این مصیبت شدند! )، این اختلاف قیمت لازم برای اجرای این سیاست که یک رقم نجومی هم خواهد بود، از چه منبعی تامین می شه؟ به عبارتی این جیب موقتی که باعث می شه تفاوت قیمت تمام شده و قیمت عرضه در دوره Dumping تامین شه، کجاست؟ و اگراین فرضیه کلا محتمل به نظر نمی رسه، پس دلیل ارزانی کالاها چیست؟
پی نوشت ۱: تمامی اسامی شرکت ها و کمپانی های داخلی و خارجی نام برده شده در این پست، حامیان مالی صین هستند. اعداد و ارقام مثال هستند. داستانها بازسازی شده اند.
پی نوشت ۲: بدین وسیله مراتب تشکر خودم رو از همه نظردهندگان و نقطه گزاران ارجمند اعلام می دارم. علی الخصوص مهندس راه آهن عزیز!
با وجود اینکه با بخش اعظم دیپلماسی ایران مشکل دارم، با اینکه ایران اسرائیل رو به عنوان کشور به رسمیت نمی شناسه کاملا موافقم. اسرائیل یه کشور جعلیه، جعلی یعنی یه عده به زور رفتند یه جا رو گرفتند، بعد کشور زدند! ( کشور زدن بر وزن شرکت زدن که الان هم خیلی مد شده ) و بعد به خاطر انگلیس و آمریکا که پشت قضیه بودند، بقیه هم قبول کردند که بله شما کشورید، می تونید سفارت خونه داشته باشید، ما میایم تو کشور شما سفارت می زنیم و … از قضا یکی از اولین کشورهایی که اسرائیل رو به رسمیت شناخت ایران بود. اون موقع که همه کشورهای عربی دشمن قسم خورده اسرائیل بودند، این شاهنشاه آریامهر بود که تیم ملی فوتبال این کشور نوپا(!) رو دعوت کرد به ایران تا با تیم ملی ایران در استادیوم آزادی مسابقه بدهند. جالبه بدونید چون کشورهای عربی اسرائیل رو به رسمیت نمی شناختند، این کشور از عضویت در کنفدراسیون فوتبال آسیا انصراف داد و با کمک و لابی رفقای اروپایی، به عضویت کنفدراسیون فوتبال اروپا در اومد.
بعد از انقلاب اما ورق این قضیه مثل قضایای دیگه کامل برگشت و ما شدیم دشمن درجه ۱ اسرائیل. اما اینها چه ربطی به وبلاگ فرهنگی هنری صین داره؟ شما می دونید که من اصلا دوست ندارم برم اوین و اینجا هم جای این حرفهای بد نیست. اما…
در المپیک و پارالیمپیک امسال چند قضیه در این رابطه اتفاق افتاد که چون بنده از نزدیک شاهد ماجرا بودم و اطلاعاتم دست اوله، بد نیست شما رو هم در جریان قرار بدم. اول اینکه علیرضایی شناگر ایرانی از مسابقه دادن در دور مقدماتی انصراف داد. بین ۸ شناگری که در دور اول با او هم گروه بودند یک اسرائیلی هم بود. کمیته المپیک ایران در توضیح علت انصراف، گفت علیرضایی نقص فنی داشته. بعدا از پزشک همراه تیم شنیدم که علیرضایی دچار باد فتق بوده. این عارضه شاید برای یک وزنه بردار یا کشتی گیر مشکل ایجاد کنه، اما تاثیری در عملکرد یک شناگر نداره. به هر صورت مدارک لازم به کمیته المپیک ارائه شد و انصراف علیرضایی موجه قلمداد شد و ملخک جست! ( مطلع نیستم که آیا جراحی ای هم روی علیرضایی انجام شد یا نه؟ )
تا قبل از این بازی ها من فکر می کردم شرکت کردن یا نکردن در مسابقه دلبخواهی است، وقتی میراسماعیلی با اون همه ادعای مدال آوری در المپیک آتن جلوی حریف اسرائیلی حاضر به مسابقه نشد و بعد هم یک دستگاه خودرو به خاطر این کارش هدیه گرفت، هیچ کس در اخبار ایران نگفت دلیل شرکت نکردنش اضافه وزن بوده و اینکه ایران اسرائیل رو به رسمیت نمی شناسه، اصلا دلیل نیست و ورزشکاران ایران هر دفعه با بهانه ای از مسابقه دادن طفره می روند تا با محرومیت مواجه نشوند. بهانه میراسماعیلی هم خیلی ساده درست شد. روزی که فهمیدند فرداش با اسرائیل مسابقه داره، بهش گفتند تا می تونی بخور و بیاشام ولی اسراف نکن، تا فردا سر وزن نباشی. او هم همین کار رو کرد و به این ترتیب میراسماعیلی هم جست!
اما امسال یک اتفاق قابل ذکر دیگه هم افتاد. تیم بسکتبال با ویلچر ایران، در مقابل آمریکا مسابقه نداد. ماجرا این بود که طبق محاسباتی که انجام شده بود، ما مقابل تیم آلمان باختیم تا وضعیت ما در گروه به گونه ای باشه که به اسرائیل که در یه گروه دیگر بود برخورد نکنیم. جزئیات این قسمتش رو یادم نیست، فقط انقدری یادمه که در بازی با آلمان من و سه چهار نفر دیگه ایرانی تو سالن بودیم و سی سال تجربه و شش دانگ حنجره مون رو به کار گرفتیم تا ایران رو تشویق کنیم، حتی کل چینی ها رو هم با شگردهای خودمون بسیج کرده بودیم و واقعا هم خیلی بیش از آلمانیهای پرتعداد تشویق کردیم اما باز هم باختیم. بعد از پایان بازی یکی گفت ناراحت نباشید خودمون عمدا باختیم!
اما در گروه دیگر وضعیت برد و باخت ها طبق پیش بینی ها جلو نرفت. مخلص کلام اینکه اوضاع به گونه ای شد که ما به آمریکایی برخوردیم که مطمئن بودیم ما رو شکست می ده و بعد هم بازنده باید با اسرائیل بازی می کرد. در هردو مسابقه هم باید حاضر می شدیم، اگر بدون دلیل از مسابقه سرباز می زدیم احتمال داشت کل تیم های پارالیمپیک ایران دچار محرومیت های سنگین بشوند و این محرومیت شامل رشته های دیگر هم بشه. محرومیت های این چنینی در رشته های تیمی مثل رشته های انفرادی نیست که فقط شامل خود ورزشکار بشه. بسکتبال هم مثل شنا و جودو نیست که باآپاندیس و وزن بشه بهانه جور کرد! اما درست یک روز قبل از بازی ها اتفاق غیرمنتظره ای افتاد. کمیته برگزار کننده زمان مسابقات رو تغییر داد و به تیم ها هم اطلاع داد. تیم ایران که دنبال بهانه می گشت گفت حالا که این طوره ما هم مسابقه نمیدیم! شما مگه نمی دونید همه چیز تو ایران از دو سال قبل برنامه ریزی می شه و رو دقیقه و ثانیه کارها تنظیمه؟ خجالت نمی کشید یک روز قبل از مسابقه برنامه ما رو تغییر می دید؟
انصراف از مسابقه با این بهانه باعث شد تیم بسکتبال با ویلچر ایران همون روز از دهکده المپیک اخراج شه. کارت های ورزشکارها باطل شد و بهشون گفتند که با اولین پرواز باید چین رو ترک کنند. در ایران همه از این اتفاق ناراحت شدند، اما در پکن کسانی که در جریان ماجرا قرار داشتند، همه خوشحال بودند. چون اگر همین بهانه کوچک نبود فاجعه ای با ابعاد بسیار وسیع رخ می داد. ما باید بدون دلیل یا در مقابل آمریکا حاضر نمی شدیم، یا به آمریکا می باختیم و در مقابل اسرائیل حاضر نمی شدیم که در هر دو صورت تیم بکستبال ایران و کل تیم های پارالیمپیک ایران با محرومیت های سنگین مواجه می شدند. به این ترتیب برای بار سوم هم ملخک جست. ( بهتره بگم تعداد زیادی ملخک جستند! )
اما این شترسواری دولا دولا تا کی می خواد ادامه پیدا کنه؟ واقعیتش من هم نمی دونم. فقط می دونم اصل کار ایران در این مورد درسته هر چه قدر هم که از نظر کشورهای دیگه مردود باشه. قبول دارم که کاسه داغ تر از آش هستیم بعضی جاها، اما فارغ از ابعاد احساسی و جوگیرانه ای که تو ایران خیلی قویه و تو نطق ها و مصاحبه ها و … موج می زنه، من اصولا در جامعه جهانی به جز قانون جنگل چیز دیگه ای ندیدم! چرا باید از چنین قانونی اطاعت کرد؟ شاید روزی به این نتیجه برسیم که مجبوریم، اما اون روز هنوز نرسیده.
ارسال شده در مورخ ۳ مهر ۸۷ توسط محسن | موضوعات: المپیک | نظرات: ۲۵ نظر
بله در قسمت قبل عرض کردم که بالاخره بنده به مدد ماه مبارک و نیایش های شبانه و تهجد ها، در قرعه کشی ای که تو سفارت انجام شد و شانس بردش ۲۵ درصد بود، اسمم در اومد و تو ترکیب ۹۱۰۰۰ نفری قرار گرفتم که قرار شد از نزدیک شاهد افتتاحیه مسابقات پارالیمپیک ۲۰۰۸ پکن باشند. راستش واقعه انقدر برام عجیب بوده و هست که به خواب بیشتر شبیهه. از یه طرف هم انقدر هیجان و زیبایی با هم جمع شده بود که اعتراف می کنم جزو معدود اتفاقاتیه که واقعا دوست دارم تعریف کنم. اما این مشکل هم هست که هرچی بگم اصلا در فهم نگنجد و در وهم نیاید. قبلش هم دیدار با رئیس جمهور بود که به حد کافی واقعه نادری هست، اما چون این جالب تره اول این رو میگم. خوب فکر کنم به حد کافی شلوغش کردم و شما رو الان یه جو خاصی فرا گرفته و وقتشه که برم سر اصل مطلب!
اختتامیه از ۸ شب شروع می شد که ما تا نماز وافطار سرپایی رو بزنیم و راه بیفتیم بریم شد همون ۵ دقیقه به ۸ که رسیدیم. البته مراسم نوحه خوانی شاد به همراه انواع حرکات موزون دسته جمعی و انفرادی از ساعت ۵ شروع شده بود. اما من یه بررسی کردم دیدم با اوضاع روزه و اینا از ۵ عصر تا ۱۲ شب بریم بشینیم اونجا، تا ۳ روز می ریم زیر سرم، دو هفته هم نقاهت، می شه عید فطر و بقیه روزه ها رو از دست میدیم، بنابر این بی خیال شدم. مطلب اول اینکه دسترسی به استادیوم اصلی – که من از این به بعد به خاطر صمیمیت خاصی که باهاش احساس می کنم آشیانه صداش می زنم – انقدر عالی بود که شما از مترو، تاکسی یا ماشین شخصی که پیاده می شدی، با ۶ ۷ دقیقه راهپیمایی و عبور از کنار یه دریاچه و یه محوطه بسیار زیبای پر از درخت و نیزار و چراغ و بقیه زیورآلات، به ورودی آشیانه می رسیدی. البته کسی که این دار و درخت رو ببینه، اول ممکنه فکر کنه پکن از ۲۰۰ سال پیش یه جنگل تو مایه های آمازون بوده که همه جاش رو قطع کردند و آپارتمان های ۴۰ طبقه ساختند، ولی این یه تیکه رو دست نخورده نیگه داشتند. اما بنده شاهد بودم که اینا چه طوری یه بیابون بی آب و علف رو ظرف سه ماه تبدیل کردند به چنین محوطه ای. درخت رو درسته در میارن و بار کامیون می کنند، بعد عین تیر آهن ساختمون با جرثقیل و شاقول، علمش می کنند تو خاک! دیگه نیلوفر و نی کاشتن و آب انداختن و دریاچه زدن که واسه این جماعت عین بلعیدن هلوی پوست کنده می مونه. بگذریم.
رسیدیم به آشیانه و اون چیزی رو که یه سال از دور می دیدیم و به روح دنگ شیائو پنگ درود می فرستادیم و برای سلامتی و طول عمر خوجین تائو دعا می کردیم، از نزدیک دیدیم و به روح دنگ شیائو پنگ درود فرستادیم و برای سلامتی و طول عمر خوجین تائو دعا کردیم. ( این جمله رو باید یه نفس بخونید تا مفهومش بهتر جا بیقته ) اون پروفیل هایی که از دور به نظرم در حد و اندازه های ماکارونی بود رو از نزدیک دیدم و فهمیدم این انسان دوپا چه کارها که نمی کنه. انصافا از نظر سازه ای چیزی ساختند که هر کی می بینه، خلع سلاح می شه. نه من که از هفت چنار تهران رفتم اونجا و کلا سلاح خاصی همراهم نیست و شاخ ترین چیزی که دیدم تونل توحیده که میثم واحدی داره می سازه و همین خونه ۳۰ طبقه خودمون رو هم هر دفعه از بیرون می بینم کلی حال می کنم، بلکه اروپایی ها و بقیه ملل کار درست جهان هم متحیر می شن.

خلاصه ما وارد آشیانه شدیم. نمی دونم بار اولی که استادیوم آزادی رفتید رو به یاد دارید یا نه، من که چند دقیقه ای به خاطر ابهت و جمعیت و کلا جو حاکم هنگ کرده بودم. اینجا هم همون اتفاق افتاد. با این تفاوت که سر ساعت ۸ تو راهروی بین صندلی ها داشتم تلو تلو می خوردم و دست و پام رو پیدا می کردم که چندین فروند ترقه خیلی جدی هم در کردند که صدای وحشتناکی داشت و هنگ من رو مضاعف کرد!

پس از اندی، صندلی رو پیدا کردم. رو همه صندلی ها زنبیل هایی بود که توش چند تا چیز بود. اول یه کتاب که داخلش متن تمام حرفهایی که قراره زده بشه، فهرست برنامه ها، شعرها، ترتیب رژه کشورها و به انگلیسی و چینی …به چشم می خورد. بعد دو سه تا پرچم چین و پارالیمپیک، یک عددچراغ قوه، یک عدد فرفره باتری ای که پره هاش نورهای رنگی از خودشون در می کردند، یک زنگوله و یکی دوتا هم نوشته یادبود. اول که فکر کردم اگه تهران بودم چراغ قوه تو این اوضاع برق و اینا چه جوابی می داد! اما بعد فهمیدم کاربردش اینه که با اشاره میوندار مربوطه، ملت همه چراغ قوه ها یا فرفره ها رو در می آوردند یا زنگوله ها رو تکون می دادن. حساب کنید با همین حرکت ساده که همزمان توسط ۹۰۰۰۰ آدم تو تاریکی انجام می شه، منظره ای بی نهایت زیبا ایجاد می شه. همین جا نتیجه اخلاقی ای که از بحث می گیریم اینه که یه کار هر چقدر هم ساده باشه و هر چقدر هم احمقانه به نظر برسه، اگه به صورت سیستماتیک انجام شه و اگر هماهنگ باشه نتایج زیادی می تونه داشته باشه. چینی ها در این زمینه استاد بی بدیل هستند. یعنی بی نهایت بردار کوچک رو هم جهت می کنند و کوه رو جابه جا می کنند، ایرانی ها به طور فردی هر کدوم برداری هستند ۱۰۰ برابر بزرگتر و موثرتر از چینی ها، اما همه بردارها دارند همدیگه رو خنثی می کنند. در نتیجه کوهه سر جاش می مونه! بگذریم، صحبت های جامعه شناسانه بماند برای وقتی دیگر.
هیجان و جو مراسم قطعا مثل خود المپیک نبود، اما به حد کافی زیبا بود. خصوصا اینکه برخلاف رویه دوره های گذشته، چین افتتاحیه پارالیمپیک رو خیلی جدی تر برگزار کرد. چیزی که هست و با دیدن هر دو رخداد فهمیدم، اینه که روح حاکم بر پارالیمپیک مثل خود المپیک در رقابت و کسب مدال خلاصه نمی شه، هدف اصلی ارزش قائل شدن برای انسانهاییه که به هر دلیل معلول و ناتوان جسمی یا ذهنی هستند. صحنه هایی رو شاهد بودم که حقیقتا اشک آدم رو در می آورد. در این باره هرچی بگم، باز به قشنگی و روانی این نوشته نمی شه. خودم تو دو میدانی دیدم که چطوری تعادل یه دونده زن آمریکایی که نفر اول هم بود، چند متر مونده به خط به هم خورد، یا بارها زمین خوردن با ویلچر، یا دویدن افراد نابینا که با کمک یک نفر راهنما انجام می شه، یا یه شناگر چینی که اول شد ولی دست نداشت دسته گل رو بگیره، و بارها باز موندن ورزشکاران از رقابت رو شاهد بودم، مثلا یه دونده ۴۰۰ متر پای مصنوعی اش دچار مشکل شد و جا موند، اما به هر زحمتی بود لنگان لنگان خودش رو بعد از چند دقیقه رسوند به خط پایان، و جالب اینکه بدون اغراق از نفر اول بیشتر مورد تشویق قرار گرفت.
همین حالت در بخش های مختلف مراسم افتتاحیه هم بود. مثلا در یه بخش از برنامه یه دختر چینی ۱۰ ۱۲ ساله که به کلاس رقص باله می رفته و در زلزله اخیر چین پاش رو از دست داده بود، روی ویلچر و با دست حرکات باله رو انجام میداد که ترکیبش با یه شعر و آهنگ احساسی انصافا شاهکار بود. یا در یکی از قسمت ها ۳۰۰ تا خانم ناشنوا روی صحنه اومدند و با زبان مخصوص کر و لال ها یه شعری رو اجرا کردند. البته هماهنگی و سازمان دهی هم که منحصر به فرد بود. ۲۰۰۰ تا بچه چینی داشتند روی سن می رقصیدند، یکی شون کسری از ثانیه پس و پیش نمی شد!


داخل استادیوم سیستم نورپردازی و صوتی خیلی عجیبی هم داشت، سیستم صوتی اش که تو فضای باز به این بزرگی صدای فوق العاده ای رو ایجاد می کرد که من که عمری مسئول اکوی هیات بودم، تا حالا چنین چیزی ندیده بودم. بعد از همه هم نوبت به رژه تیم ها رسید. نکته قابل ذکر در این بخش این بود که هر تیمی که می اومد یهو یه بخش از استادیوم شروع می کرد به کف زدن و داد و بیداد و معلوم می شد کدوم ملیت کجا نشسته. مثلا نزدیک ما یه چند تا مکزیکی بودند از اینایی که کلاه مکزیکی رو می کشند پایین رو قایق و لم می دن تا یه ماهی بگیرن، بعد هم منتظر ماهی دوم نمی شن و گیتار زنان برمی گردن خونه! اینا اصلا در مراحل مختلف برنامه جوگیر نمی شدند، اما تیم مکزیک که اومد نعره هایی می زدند که بیا و ببین! قسمت آخر هم روشن کردن مشعل بود. قابل ذکرش بخشی بود که یه ورزشکار زن نابینای چینی با یک سگ راهنما مشعل رو حمل می کرد.
به هر حال ترسیم چنین فضایی با نوشته کار ساده ای نیست. اگر علاقمند به دیدن عکس های بیشتر از افتتاحیه و رقابت ها هستید به اینجا یه سری بزنید. و در نهایت، من در آشیانه …

راستی دیروز هم تیم والیبال نشسته ما قهرمان شد که خوشبختانه من تو استادیوم بودم، بالاخره بعد از عمری یه بار ایران تو یه ورزش تیمی اومد تو زمین و سه بر هیچ برد و بدون نصفه جون کردن کسی، قهرمان شد. جالبی اش اینکه سالنش همون سالن کشتی المپیک بود که توش سه تا کشتی گیر ایران همزمان اومدند رو تشک و خیلی شیک در عرض دو دقیقه باختند و رفتند تو رختکن. البته سه تاشون طبق مصاحبه ها برای طلا اومده بودند اما ورق گالوانیزه هم نصیب شون نشد!
ارسال شده در مورخ ۲۶ شهریور ۸۷ توسط محسن | موضوعات: المپیک | نظرات: ۱۵ نظر