۵۹ – سائو سائو
دلیل اینکه مدتی است به روز نکردم اینه که دنبال یه حرف درست حسابی بودم که پیدا شد خدا رو شکر.
در فاصلـه بین انقراض امپراتوری مقتدر هان که چین را برای قرنها یکپارچه و متحد نگاه داشته بود، و برقراری وحدت توسط سلسلـه تانگ (که عصر زرین فرهنگ و ادب چینی را به وجود آوردند) کشور چین به مدت ۴۰۰ سال دستخوش آشفتگی، چندپارگی، جنگ داخلی و درگیریهای تمام نشدنی حکومت های محلی بود. این دوره از تاریخ چین را عموما مورخان با قرون وسطای اروپا مقایسه می کنند و شاعران چینی، به آن “دوره مرارت” لقب داده اند. با این حال، دوره ای شصت ساله از این عصر هست (۲۲۱ تا ۲۸۰ میلادی) که در میان توده مردم چین، شهرت عجیبی دارد و مردم، قهرمانان این دوره را بهتر از هر بخش دیگری از تاریخ چین می شناسند. بر اثر نقل و رواج مجموعـه مشهوری از داستان ها و روایت های نیمه تاریخی- نیمه افسانه ای، این دوره در نظر مردم به عنوان عصر حماسه و دلاوری شناخته می شود. مجموعـه این داستان ها و افسانه ها یک نام دارد:” افسانـه سه برادر”. احتمالا سن بالاها (
) شخصیت سائو سائو رو از کارتون سه برادر به خاطر دارید. او به همراه دو برادرش از جنگاوران چین دو هزار سال پیش بودند.

کاربرد این اسم در مفید زمان ما این بود: وقتی می خواستیم بازی کنیم، مثلا گل یا پوچ، مافیا و یا یک حرکت سیاسی برای براندازی یا انتصاب یکی از بچه ها مثلا در شورای مسافرت جهادی، همیشه ساده ترین راه رو انتخاب می کردیم. این حرکت به نام ” تیریپ سائوسائو ” معروف بود. قضیه این بود که در برخورد با دشمن، دو برادر دیگه و بقیه فرماندهان و مشاوران، همیشه به دنبال راهی برای فریب دادن دشمن بودند. مثلا می گفتند از پشت به دشمن حمله کنیم یا شب حمله کنیم و از اصل غافلگیری استفاده کنیم. اما سائوسائو می گفت ما تو روز روشن حمله می کنیم و از هیچ کدوم از اینها استفاده نمی کنیم، چون دشمن فکر نمی کنه که ما این کار رو بکنیم. دشمن خودش رو برای مقابله با روشهای پیچیده و غافلگیرانه ما آماده کرده و هیچ وقت انتظار این رو نمی کشه که وسط روز و بدون هیچ فریبی مورد حمله قرار بگیره، بنا براین شکست می خوره.
اما فکر نکنید این اون حرف درست حسابی ای بود که می خواستم بزنم. چند روز پیش کتابی به دستم رسید به نام ” هنر جنگ آوری”. نویسنده این کتاب “سان تزو” ست، یک تئوریسین متعلق به چین باستان، که در اون زمان حرف هایی زده که علم مدیریت نوین رو وامدار خودش کرده. بخشی از مقدمه کتاب بسیار خواندنی است که در پست بعدی هوا میره. ربط کتاب به سائوسائو این بود که فهمیدم افکار او هم تا حدی متاثر از اندیشه های سان تزو است. فعلا این حکایت رو داشته باشید که متعلق است به همون زمان:
یکی از شخصیت های معروف اون زمان شخصی بود به نام ژوگه لیانگ. از مشهورترین ماجراهای او، “ترفند شهرِ خالی” است. یک بار خبر رسید که نیروهای سائوسائو دارند به یکی از شهرهای قلمرو شو حمله میکنند و غافلگیرانه تا نزدیک شهر هم آمده اند. شهر هم نیروی دفاعی کافی نداشت. ژوگه لیانگ ابتدا به بقیه آرامش داد. بعد به همان تعداد کم سربازان، دستور داد لباس مردم عادی بپوشند و در اطراف دروازه به کسب و کار و رفت و آمد مشغول شوند. خودش هم چنگ به دست گرفت و بالای دیوار دروازه رفت و نشست به نواختن یک قطعـه شاد. فرمانده دشمن، وقتی از پیشقراولانش شنید که ژوگه لیانگ با خیال راحت دارد ساز می نوازد و مردم هم کار عادی خودشان را می کنند، مطمئن شد که نقشه ای در کار است. آخر همه می دانستند که ژوگه لیانگ مرد محتاطی است و تا از تمام جوانب کار مطمئن نباشد، دست به اقدامی نمی زند. او هم ترسید. به سپاهیانش گفت: “ژوگه لیانگ دامی برای ما پهن کرده که فقط خدا می داند چقدر خطرناک است. اگر جانتان را دوست دارید، همین الان فرار کنید. و با این سیاست شهر بدون هیچ نیرو و جنگی نجات یافت.
ادامه دارد …



