من چون علاقه خاصی به این عدد دارم، این پست رو اختصاص می دهم به کسانی که ارادت خاصی بهشون دارم. به قول رفیقم دو کلمه حرف مخاطب خاص نمی شه زد؟ این جمله رو از مرحوم حاج آقای حق شناس به یادگار دارم:
” یقولون ان الموت صعب و لکن مفارقه الاحباب و الله اصعب. ” می گویند مرگ سخت است ولی دوری از رفقا به خدا سخت تر است. البته این جمله مربوط به رفاقت های خاص آدم هایی مثل حاج آقای حق شناس است. اما بنده هم با اومدن به اینجا بعد از ۶ ماه با وجود اینکه به خیلی چیزها عادت کردم، ولی دوری از رفقا هنوز برام بسیار سخت و احساسش مثل روزهای اول تازه است. بعضی وقتا فکرمی کنم دو روز دنیا ارزش این حرف ها رو داره که آدم به خاطر اهدافی که داره خودش رو از یه سری چیزها مثل مصاحبت با رفقا محروم کنه؟ امیدوارم ارزشش رو داشته باشه.
راستی از همه دوستانی که تا الان ازطریق نظر دادن یا به هر نحو دیگری با من در ارتباط بودند، تشکر می کنم. باور کنید یکی از اصلی ترین دلایل راه اندازی این وبلاگ همین کامنت های دو خطی شما بوده و هست، وگر نه به هیچ وجه قصد افاضه فیض و اینا در کار نبوده! این عکس رو مشخصا تقدیم می کنم به آقای سبزه قبا و حلقه مریدان. به امید دیدار مجدد،یا هو.

المپیک رو اعصابه به چند دلیل :
۱- روز شمارهایی که هر روز من می دیدم و صفا می کردم، الان می بینم و میگم: یادته اون موقع که اومدی ۴۰۰ روز به المپیک مونده بود؟ الان فقط ۲۵۰ روز مونده، تو این مدت چی کار کردی؟
۲- فاز دوم فروش بلیط های المپیک شروع شده. من که کلی داشتم واسه خودم خیالبافی می کردم که مثل یه جنتلمند واقعی میرم بانک و چند تا از بازی های اساسی مثل فینال دوی صد متر و فینال وزنه برداری و شنا و اینا رو می خرم و مشغول ارنج برنامه با تقویم و سایت رسمی بازی ها بودم، بعد دو روز فهمیدم خلق چین چنان هجومی آوردند که سایت فروش بلیط ها ۱۰ میلیون بازدید کننده داشته تو دو روز! و همین طور صف های طویل بانک ها. بر و بچ کمیته المپیک فقط ۳ روز داشتند فکر می کردن که با این همه تقاضا چی کار کنند که نه سیخ بسوزه نه کباب. نتیجه این شد که قرعه کشی کنند. بنا براین من بی خیال شدم و چون بلیط گیرم نیامده احتمال داره اصلا اون موقع تهران باشم و به این ترتیب کل قضیه پیچید! البته اینا هنوز احتماله…

۳ – محل اصلی دهکده المپیک تو مسیر هر روزمه و علاوه بر ترافیکش که خیلی شدیده، هر روز این پل ها و اتوبان ها و ساختمان ها رو می بینم که سبز می شن عین قارچ، البته از قارچ سریع تر. جرثقیل هایی که مثل پاندول ساعت شبانه روز در حرکتند رو می بینم.

هر روز یه پل رو می بینم که ۲۰ متر به طولش اضافه می شه و ساختمانی که یه طبقه به ارتفاعش. باور کنید ما تو مراسم های مدرسه با یونولیت می خواستیم یه در کوچیک درست کنیم، سه روز طول می کشید، اینا پل بتنی رو روزی ۱۰ متر میان جلو، انگار نقاشی دارن می کشن! بعد فکرمی کنم به اینکه چینی ها که میانگین IQشون در حد مرغه، شهردارشون هم که حتما اندازه کمک خلبان دکتر سردار قالیباف (!) ما نمی فهمه، پس چرا ما روزشمار برج میلادمون سه بار صفر شده ولی افتتاح نشده؟! و تقریبا هر روز سعی می کنم واسه این سوال هام جواب پیدا کنم. شده سوهان مغز. هر چی هم می خوام بی خیال شم نمی شه. چون سرعت این لعنتی ها تو کار همش جلوی چشممه. به قول قمیشی “خوش به حال اونکه خوابه، ما به بیداری دچاریم.” شاید یه روز اگه حسش بود، نتیجه این هر روز فکر کردن هام و جواب هایی که برای این سوال ها پیدا کردم رو نوشتم.
این تصاویر مربوط به یک مرکز خرید در شهر پکن است. سقف خیابان دارای یک مانیتور با ابعاد بسیار فجیع است. من که تا حالا مانیتور به این بزرگی ندیده بودم!



ارسال شده در مورخ ۲۱ آبان ۸۶ توسط محسن | موضوعات: ُمکان ها | نظرات: ۱۲ نظر